کتاب شازده کوچولو: سفری شاعرانه به جهانی فراموششده
کتاب شازده کوچولو طی سالهای تبعید یکی از بهترین خلبانان جهان خلق شد. آنتوان دوسنت اگزوپری، خلبان خبرهی نیروی هوایی ارتش فرانسه، با هواپیمای خود آسمان کشورهای مختلفی را درنوردید و ارمغان هر یک از سفرهایش، نوشته هایی ارزشمند بود که در روزنامه ها و مجلات پاریس به چاپ می رسید. او کتاب The Little Prince را طی سالهای تبعیدش در امریکا نوشت؛ داستانی کاملا تخیلی که از تجربههای شخصی نویسنده، الهام گرفته شده است.
نویسنده این داستان را به شیوهی سورئالیست و با بیانی فلسفی از عشق به زندگی و دوستی نوشته؛ کتابی شیرین که تا کنون به بیش از ۲۵۰ زبان ترجمه شده و بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه از آن در جهان به فروش رفته است. در این مطلب، به شیوهای شاعرانه به تحلیل کتاب شازده کوچولو میپردازیم.
“.The most beautiful things in the world cannot be seen or touched, they are felt with the heart”
«زیباترین چیزهای جهان نه دیده میشوند و نه لمس میشوند، آنها با را با قلبهایمان احساس میکنیم.»
آنتوان دوسنت اگزوپری، شازده کوچولو
معرفی کتاب شازده کوچولو
کتاب شازده کوچولو برای اولین بار در سال ۱۹۴۳ منتشر شد. نگاه عمیق و در عین حال سادهی آنتوان دو سنت اگزوپری به مسائلی چون عشق، تنهایی، دوستی و جدایی موجب شد این کتاب به یکی از پرفروش ترین کتاب های تاریخ تبدیل شود.
به راستی چه چیزی در پس این کتاب نهفته که خوانندگان را فارغ از هر نژاد و ملیتی شیفته ی آن کرده است؟
نویسنده این داستان کوتاه را با الهام از حوادثی که برایش اتفاق افتاده بود نوشت. اگزوپری در سال ۱۹۳۵، تصمیم گرفت که رکود پرواز بین پاریس و سایگون را بشکند، اما هواپیمای او نقص فنی پیدا کرد و او مجبور شد در صحرای بزرگ آفریقا فرود بیاید.
خوشبختانه در نهایت، بادیهنشین رهگذری اگزوپری را نجات داد و او از این تجربهی تلخِ فراموشنشدنی، برای خلق شاهکار ماندگار خود، شازده کوچولو بهره گرفت.
درواقع این کتاب دقیقا با همین سانحهی سقوط هواپیما آغاز میشود؛ مردی که با هواپیمایش در بیابان گیر میافتد و در آنجا با پسرکی مرموز آشنا میشود.
خلاصه داستان شازده کوچولو
در نگاه اول شاید با خودتان بگویید که این کتاب مختص کودکان است؛ با وجود اینکه این داستان بسیار کوتاه، ساده و کودکانه است، اما مسائلی عمیق را به مخاطب یادآور میشود که در سادهترین واژهها منتقل میشوند، مفاهیمی مانند عشق، زندگی، دوستی و مهربانی.
شاید اگر بخواهیم خلاصه داستان شازده کوچولو در یک صفحه را بخوانیم بتوانیم داستان را به دو بخش زیر کوتاه کنیم:
خلبان هنرمند
کتاب با تصویری از مار بوآ در حال بلعیدن یک حیوان آغاز می شود. در ابتدا راوی داستان خلبانی است که در زمان کودکی خود، این تصویر را در کتابی دیده بود و پس از خواندن داستانهایی از حیوانات، علاقهمند به خلق اولین نقاشیاش شد. اما بازخوردی که از آدمبزرگها گرفت آن چیزی نبود که انتظارش را داشت.
شاهکار خود را به آدم بزرگ ها نشان دادم و از آنها پرسیدم که آیا از نقاشی من میترسند؟
آنها در جواب گفتند :« چرا بترسیم؟ کلاه که ترس ندارد.»
اما نقاشی من کلاه نبود تصویر مار بوآ بود که فیلی را قورت داده و در حال هضم آن بود. بعد من توی شکم ماربوآ را کشیدم تا آدمبزرگها بتوانند آن را بفهمند. به آدمبزرگها همیشه باید توضیح داد.
آدمبزرگها او را نصیحت کردند که از کشیدن ماربوآ چه از بیرون و چه از داخل دست بر دارد و به جغرافیا و تاریخ و حساب بپردازد؛ بدین ترتیب او با قلبی شکسته نقاشی را کنار گذاشت.
آشنایی با شاهزادهی کوچک
زمان گذشت و این کودک به خلبانی چیرهدست تبدیل شد و به مکان های زیادی سفر کرد. در یکی از پروازهایش، هواپیمای او در صحرای آفریقا خراب شد و این آغاز آشنایی او با پسرک مو طلایی، شازده کوچولو بود.
شاهزاده کوچولو که در سیارهی کوچکی زندگی می کرد، روزی تصمیم می گیرد دو آتشفشان خاموش و گل سرخ ارزشمندش را ترک کند و سفری طولانی به سیارات دیگر را آغاز کند، سفری در جستوجوی دوستی و عشق.
او در هر سیاره، با افراد متفاوتی همصحبت می شود؛ از پادشاه و تاجر تا میخواره و فانوسبان و پیرمرد جغرافیدان. در نهایت، آخرین سیاره ای که به آن پا می گذارد زمین است. جایی که اهلی شدن را می آموزد، با خلبان آشنا می شود و به درکی از معنای زندگی می رسد که آسان به دست نمی آید.

جملات ماندگار کتاب شازده کوچولو
متن داستان شازده کوچولو پر از جملههای طلایی و ماندگار است. اما برخی از این جملهها طرفداران زیادی در طول زمان پیدا کردهاند:
- پادشاه گفت: همیشه محاکمهی خود از محاکمهی دیگران سختتر است. تو اگر توانستی در مورد خودت خوب قضاوت کنی، قاضی واقعی هستی.
- شازده کوچولو پرسید پس آدمها کجا هستند؟ در صحرا آدم احساس تنهایی میکند.
مار گفت: با آدمها هم احساس تنهایی می کنی.
- شاهزاده کوچولو گفت: “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: اهلی کردن چیزی است که آدمها آن را فراموش کرده اند، یعنی “ایجاد علاقه کردن”.
- روباه گفت: بدان که هر چیزی را به چشم دل بهتر می توان دید تا به چشم سر. آنچه اصل است از چشم سر پنهان است.
- شاهزادهی کوچولو گفت: فقط بچهها هستند که میدانند پی چه میگردند. آنها کلی وقت صرف عروسک پارچه ای می کنند و آن عروسک برایشان همه چیز است. اگر کسی آن را بردارد به گریه میافتند.
- شازدهی کوچولو گفت: تو اگر گلی داشته باشی که در ستارهای باشد، شب، هنگام نگاه کردن به ستارهها بس شیرین خواهد بود. در همهی ستاره ها گلت را میبینی.
نمادشناسی شخصیتهای کتاب شاهزاده کوچولو
تقریبا هیچ شخصیتی در این کتاب اتفاقی خلق نشده است. از پادشاه تا تاجر و … هر کدام نمایندهی نوعی از رفتارهای انسانی هستند؛ انسانهایی که گاهی انقدر در قدرت، ثروت، شهرت یا عادتهای روزمره غرق میشوند که سادگی و زیبایی زندگی را فراموش میکنند.
شخصیت شازده کوچولو
شاهزاده کوچولو با نگاهی کودکانه و بدون پیشداوری، سوالهایی میپرسد که پاسخ دادن به آنها چندان ساده نیست. شاید او همان بخش گمشدهی وجود ماست که هنوز هم میتواند از دیدن غروب خورشید خوشحال شود، برای یک گل نگران شود و به دنبال دوستی و عشق بگردد.
شازده کوچولو نماینده ی همان نگاه ساده، صادق و بیآلایش انسانی است که نویسنده معتقد است بزرگسالان آن را از دست دادهاند؛ همان کودک درونی که به فراموشی سپرده شده است و جایش را بزرگسالانی گرفتهاند که تنها یاد گرفتهاند به دنبال اعداد و ارقام باشند و ارزش بسیاری از چیزها را از یاد بردهاند.
گل سرخ
گل سرخ یکی دیگر از نمادهای به کار رفته در داستان است. شازده کوچولو به یگانه گل سرخ خود عشق می ورزد، مراقب او است و برای در امان ماندن از نسیم شبانگاهی برایش حفاظی درست می کند، اما رفتهرفته پی میبرد که گل او موجودی مغرور و حساس است و گاهی آزاردهنده میشود پس تصمیم میگیرد او را ترک کند.
اما تجربههایی که در سفر خود به سیارات مختلف به دست میآورد او را به سمت حقیقتی اجتنابناپذیر سوق میدهد. حقیقتی که مسیر فکری او را تغییر می دهد:
ارزش هر رابطه به بینقص بودن طرف مقابل نیست، بلکه به زمانی است که برای او صرف کردهایم.
وقتی از گلش مراقبت می کرد، به او آب می داد و صدایش را می شنید، میان آن دو پیوندی شکل گرفت که هیچ گل دیگری نمی توانست جای آن را بگیرد.
این حقیقت فقط دربارهی عشق نیست بلکه دربارهی دوستی، خانواده، شغل و … نیز صدق می کند. درواقع این عشق و توجه ماست که چیزی را برایمان ارزشمند میکند و جایگاه خاصی را در قلبمان شکل میدهد.
روباه
شاید یکی از برجستهترین شخصیتهای کتاب، روباه باشد. روباه تنها شخصیتی است که به شازده کوچولو چیزی آموزش میدهد. او مفهوم «اهلی کردن» را مطرح می کند. اهلی کردن در اینجا به معنای ایجاد پیوندی عمیق است. پیوندی که شاید در دنیای امروز بهندرت شکل میگیرد و نیازمند زمان و صبر است. فراموش نکنیم که برای ایجاد هر رابطهی واقعی باید صبور بود، چراکه هیچ دوستی و اعتمادی یکشبه ساخته نمیشود.
سخن پایانی
شاید راز ماندگاری کتاب «شازده کوچولو» در این باشد که در هر زمان و از سوی هر کسی که خوانده شود، حرف تازهای برای گفتن دارد. این کتاب گاهی داستان پسرکی است که از سیارهی دوری آمده و یا داستان بزرگسالانی است که زیباییهای سادهی زندگی را فراموش کردهاند و درگیر روزمرگی شدهاند.
گاهی از دردی میگوید که از عشق میآید، گاهی از آگاهی که از همصحبتی می آید و گاهی هم لذتی که از تماشای غروب خورشید میآید. این داستان میتواند وابستگی انسان به قدرت را نقد کند، نیاز او به تعریف و تمجید از سوی دیگران را عجیب بشمارد و نگاه مالکانهی او به دنیا را بیمعنا بداند. این کتاب میتواند خواننده را یه یاد لذت های ساده اما پر معنای زندگی بیندازد؛ لذتهایی که در پس تمدن مدرن به فراموشی سپرده شده و کم اهمیت جلوه داده شده است.
اگر سالها از آخرین باری که این کتاب را خوانده اید می گذرد شاید بهتر باشد دوباره نگاهی به آن بیندازید. ممکن است شازده کوچولو حرف جدیدی برای گفتن به شما داشته باشد که نیاز باشد همین الان و در همین لحظه آن را بشنوید.
امیدوارم مراقب گل سرخ زندگی خود باشید و از تماشای غروب خورشید لذت ببرید.
نویسنده: مائده سرپرست
دیدگاه شما